جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

دندون بالاییت در اومد مامانی جونم ! فعلا سمت چپیت در اومده و اون یکی هم معلومه میخواد از زیر لثه ی خوشکلت بزنه بیرون ! مامان قربونت ره . نازنین دلمممممممممممممممممم نمیدونم گفتم یا نه که تو فهمیدی هر چیزی اسمی داره .. و خیلی وقته وقتی عروسکاتو صدا میزنم میری سراغ همون ... و تقریبا از همون موقع ها یادت داده بودم که این چشماشه و هر موقع میگم چشماش کو ؟ تو انگشت کوچولو نازتو میزاری روی چشمای عروسکت ! و دیشب هی منو نگاه میکردی و میگفتی : مامان ! با همین وضوح ! یعنی مث قبل هی ماماماما نمیگفتی ... و احساس میکنم تازه فهمیدی اسم مامان کلا اینه . قبلا هر از گاهی میگفتی ماماما ولی اینبار انگار کلا فهمیدی ... و وسط شیر خوردن هم هی نگاه میکردی...
20 بهمن 1391

بدون عنوان

زوداومدم ار فاطمه بنویسم . قبل از اینکه خانومی بیاد و سیستمو خاموش کنه ! خب چند وقت پیش بود اسم عروسکاشو براش گفتم و تقریبا هر روز یا چن روز در میون واسش تکرار میکردم . تا اینکه حدود یه ماه پیش (یعنی بعد از یه هفته تمرین دادنش ) همینطوری بهش گفتم : مامان ببعی کوشش ؟ دیدم رفت سراغ ببعیش ... خلاصه منم شروع کردم چیزای دیگه بهش یاد دادن ! مثل بابا کجاس ؟ که دیگه باباشو میشناسه و تا میگم بابا کجاس میره سراغ باباش . دایی رو هم یاد گرفته و وقتی میگم دایی کوشش ؟ نگا به دایی هاش میکنه .مامان رو هم میگه : ماماماما... و مه مه رو هم که خیلی واضح میگه و اصولا میاد یقه ی لباسمو میکشه پایین . رفت رو هم که خیلیی وقته میگه و دستاشو بر میگردونه .. خلاصه فاط...
8 بهمن 1391

یه ربع ساعت برای خودم !

من امروز بعد از دو روز که از هوس کردن بستنی میگذشت با شهامت تموم بستنی از یخچال برداشتم و نشستم پشت سیستم و با لذتی وصف نا شدنی خوردمش ! بدون اینکه فاطمه مدام بیاد و غر بزنه و بخواد از من بگیرتش..... البته لذت نوشتنشو بیشتر از این نمیده... برم من 
1 بهمن 1391
1